ماهی

نظر

به اسم خالق دریاها

زهرا و مادر بزرگم با نگارنی نگاهم کردند و داد زدند بدو، پدربزرگم هم آمدند جلو تا دستم را بگیرند.

 دویدم تا بهش برسم، انتهای کشتی بیش‌تر فاصله می‌گرفت و من هم سرعتم را بیشتر کردم تا به آن برسم. وقتی جایی رسیدم که حس کردم با پریدن زنده می‌مانم، پریدم..

خوشحال بودم از اینکه بالاخره بر روی آن بودم اما این احیای با دوام نبود چون به محض اینکه سرم رو بالا آوردم دیدم مامان هنوز روی زمین خاکی هستند و به ما که روی کشی هستیم با چشمانی نگران نگاه می‌کنند. همان لحظه کشتی علی‌رغم جهت‌اش به سمت عقب برگشت و مادر سوار شد.

دلهره‌ی اتفاقی که کمی پیش برای ماشین افتاده بود به همه را ناراحت و کمی عصانی کرده بود.

برای همین با قیافه‌هایی گرفته یک گوشه ایستادیم.

من ایستادم دقیقا سر کشتی 

اگر یک قدم برمی‌داشتم مستقیم می‌افتادم توی آب 

از اینکه جلویم چیزی نبود خوشحال بودم و لذت می‌بردیم.

این کشی یک‌نوع لندی‌گراف بود که برای رسیدن به آن عجله کرده بودیم‌. عمو می‌گفتن چهار ماشین رو سوار می‌کند. ما از بالا که ماشین‌ها را دیدیم 3تا بودند و با ما می‌شد چهارتا 

با این حال که به موقع آمده بود اطرافیان هزار باز گفتند دیر کردیم و دیر شده و گاز بده و...

کمی که مانده بود پدرم دنده عقب گرفتن تا دور بزنن چون باید ماشین رو برعکس سوار ماشین می‌کردیم، یهو صدای وحشتناکی اومد از زیر ماشین و گیر کردیم. همه سریع پیدا شدن تا ماشین سبک بشه. خدا رو شکر با گاز محکمی دوباره حرکت کردند اما وقتی جلوتر رفتند سنگ به شدت بزرگی از زیر ماشین نمایان شد.

نه تنها من اولین نفری بودم مه دیدم‌ش بلکه با دیدن زیر ماشین تنها کسی بودم که به عمق ماجرا پی برده.

برای همین بقیه به زودی فراموش کردن اما من به سختی می‌توانستم از ذهنم‌ دورش کنم که البته باز هم بر می‌گشت.

با این همه عجله هم به جایی نرسیدیم چون ناخدا گفت ماشین‌ها جا نمی‌شوند و هیچ تعهدی نمی‌مند که به سلامت برسیم.

برای همین عمو گفتند شما(من و خواهر و مادرم با پدربزرگ و مادربزرگم) سوار همین لندی‌گراف بشویم اما آنها از مسیر دوم بروند آن طرف تا به وسیله? یک لندی‌گراف دیگر بیاید محل قرار

ما هم به این خاطر که تجربه? اول‌مان بود به عمو اعتماد کردیم؛ با اینکه خودشان هم نمی‌دانستند چه چیزی انتظار ما را می‌کشد اما این برنامه را عملی کردیم.

با توجه به آنچه خاطرم بود 

و 

به نظر معمول می‌رسید جهت باید به سمت راست می‌بود نه چپ اما خب این کشتی رفت سمت چپ 

 

کمی بعد که همین طور به جهت اشتباه ادامه می‌داد رسیدیم به خشکی‌ای که اصلا انتظارش را نمی‌کشیدیم 

گروهی پرجمعیت پریدند روی آن

باز همان فرد، اما این بار خیلی حدی‌تر به همه می‌گفت ما تضمین نمی‌کنیم شما را سالم برسانیم.

حالا 

لندی گراف به شدت سنگین شده بود و در آب بیشتر فرو رفته بود

همین موضوع دلهره‌ب ما را بیشتر کرد

اما جایی امیدمان برای زنده ماندن بسیار کم‌تر شد که متوجه شدیم تا نیمه‌ی لندی گراف آب بالا آمده.

هر لحظه برایمان بسیار ژولانی‌تر می‌گذشت کناری.هایمان که بد تیکه می‌انداختند و به خاطر حجاب مورد تمسخرشان قرار گرفته بویدم و فشار نگرانی برای غرق شدن دو دلیلی بود که می‌شد با کلنجار رفتن کمی از خود دورشان کرد

امابه این خاطر که نمی‌شد تند رفت چون باد شدت گرفته بود و ما بر خلاف جهت موج حرکت می‌کردیم را هیچ جوره نمی‌توانستیم تغییر بدهیم.

مادرم بیش از بقیه چهره‌شان ناراحتم می‌کرد چون نگرانی و ناامیدی در آن موج می‌زد. 

مردی هم ابتدای سفر ما به ایذه گفته بود که چند هفته پیش کشتی‌ای چپ کرده و نوجوانی پس از یک هفته از زیر آب‌ها در آمده.

این‌ها عواملی بودند که شک نداشتم فقط در ذهن من رفت و آمد نمی‌کنند بلکه دل دیگران را هم آشوب کردند.

میان تمام این نگرانی‌ها تنها چیزی که آرامم می‌کرد آیت‌الکرسی بود، مدام زیر لب تکرار می‌کردم و تلاش می‌کردم خدا را جوری بخوانم که متوجه شود توکل‌مان فقط به اوست.

بلکه نجات‌مان دهد و سالم برسیم. در یکی از این آیت‌الکرسی‌ها که با اضطراب بیشتری زیر لب زمزمه می‌کردم وقتی به کلمه? وثقی رسیدم مکث کوتاهی کردم و تصمیم گرفتم همین کلمه را بارها بازگو کنم تا باور قلبی‌ام شود خدا از حال ما باخبر است و نجات‌مان می‌دهد. 

(واثق همان اطمینان محکم است. اگر درست به یاد داشته باشم در آیت‌الکرسی به این نکته اشاره شده که اگر به طناب مطمئن خدا چنگ بزنید کامیاب می‌شید.

من هم به این خاطر که فکر می‌کردم با تکرار این کلمه می‌شود اطمینان حاصل کرد که خداوند پناهی امن و واثق است مدام زمزمه‌اش می‌کردم.)

 

وثقی‌?.. وثقی?.. وثقی?.. وث..

یک لحظه جایی را ندیدم، از شدت شوکی که بهم وارد شده بود نتوانستم کاری کنم. موجی که سراپا خیسم کرده بود مرا به خود آورده و به نجوای وثقی?‌ام پایان داده بود.

حالا نه تنها من که زودتر و بیش‌تر از بقیه خیس شده بودم می‌لرزیدم بلکه همگی خود را بیشتر می‌پیچاندند تا گرم‌شان شود. هم‌سفران کرامی هم با هر موج که ما را بیش از پیش خیس می‌کرد قهقه‌ای سر می‌دادند تا اعتراض‌شان را برای حضور ما اعلام کنند.

این موج‌ها تمامی نداشت، به خاطر سنگینی کشتی و موج‌هایی که خلاف ما بودند مدام با موجی عجیم روبهرو می‌شدیم.

مدتی نگذشته بود که تمام لباس‌هایمان خیس شده بود و باد ناشیانه باعث سرمای بیشترمان می‌شد

نگران بودم سرما بخوریم و نشود به ادامه‌ی سفر ادامه بدهیم‌

اما کاش مشکلات همین‌جا تمام می‌شد

با هر کدام از آن‌ها که هم بر تعداد و هم بر حجم‌شان افزوده بده بود کشتی پر آب‌تر می‌شد و پایین‌تر می‌رفت.

کمی بعد که جهت‌مان تغییر کرد دیگر خلاف آب نبودیم، این بار، باد از کنار، بر کشتی فشار می‌آورد.

گاهی حس می‌کردم حالا دیگر آخر کار است و به قطع کشتی چپ می‌کند.

شکر خدا این اتفاق نیوفتاد 

اما همچنان خیس می‌شدیم. در نهایت به مرحله‌ای رسیدیم که از ما آب چکه می‌کرد و نمی‌شد کاری کرد.

 سرمای باد و شدت آن کار را خیلی خیلی دشوارتر کرده بود. دیگر طاقت نداشتم جلوی همه بایستم تا دیگران کم‌تر خیس شوند برای همین پدربزرگ آمدند جلوی همه ایستاند و تا آخر همین بود.

 

نمی‌شد هم کاری کرد چون تمام کشتی پر شده بود از آدم و ما که جلو بودیم جایی نداشتیم 

فقط توانستیم از سمت چپ برویم سمت راست آن.

مقدار آبی که به‌مان برخورد می‌کرد کاهش یافت اما سرما بد می‌لرزاندمان. هیچ کدام اینها آن قدر سخت نبود که دیدن چهره‌ی نگران مادر ناراحتم می‌کرد.

هر لحظه می‌گفتن کی می‌رسیم، تلاش می‌کردم با تعریف کردن خاطرات و آنچه به یاد می‌آوردم خوشحال‌شان کنم اما نشد.

بهشان می‌گفتم کلاس ریاضی برای ما این طور است، الآن چون سختی بر ما وارد شده دیر می‌گذرد.

در حالی که دیروز همین مسیر را یک ربعه طی کرده بودیم اما به خاطر تغییر مسیر این لندی‌گراف یک ساعت کامل بر روی آب بودیم.

.

 

بالاخره رکعت(مقصد) نمایان شد. از آن‌جایی که قرار شده بود وقتی رسیدیم با قایق برویم سمت تنگه (یعنی در واقع تمام این مسیر را برمی‌گشتیم) آن هم با همین لباس‌ها، همگی در کشتی تا نرسیده بودیم توافق کردیم نرویم (با اینکه هماهنگ شده بود و قایق منتظرمان بود)

وقتی رسیدیم پدرم، برادرم و عمو، میزبان ما، همچنان نرسیده بودند.

برای همین ایستاده منتظر ماندیم، خیس خیس

چون آنجا هم باد بود و خاکِ خشک

برای همین اگر جایی را پیدا نمی‌کردیم یک تکه گل می‌شدیم که راه می‌رفتند.

جایی نبود برای نشستن. کنار یک وانت ایستاده بودیم یک آقایی هم از کنارش می‌گذشتند

مادر ازش پرسید:«این وانت برای شماست؟» گفت:« نه، اما بشینین. اگر کسی اومد بگین آقا فرهاد اجازه داد.» ما کمی تردید کردیم، وقتی شک ما را دید برگشت و خودش در پشت وانت را باز کرد.

کمی بعد هم پدرم سوار بر ماشین آمدند.

دیگر درگیر تعویض لباس در ماشین‌ شدیم.

 

تمام این‌ها را نوشتم تا بگویم تجربه? بسیار خوبی بود. پس از این اتفاقات به یک سری مطالب باور قلبی پیدا کردم. همان‌هایی را که می‌شنیدم و با خودم تکرارشان می‌کردم تازه حالا می‌فهمیدم‌ مفهومشان چیست.

برای مثال وقتی در مسیر آیت‌الکرسی می‌خواندم از شدت اضطرار فراموشش می‌کردم و ناخودآگاه این عبارت بر لبم جاری می‌شد:

الله ولی الذین آمنو

با قبل و بعدش کاری نداشتم.

دست خودم نبود، می‌گفتم خدایا ما به تو ایمان داریم، خودت گفتی ولی و سرپرست کسانی که ایمان آورده‌اند هستی خواهش می‌کنم نجات‌مون بده‌ 

و همون موقع بود که پشیمون شدم از حرف نادرستی که زدم.

چون حس می‌کردم ما مومن حقیقی نیستیم.

 

تازه متوجه شده بودم اگر کسی در سختی ایمانش را نگه دارد مومن واقعی‌ است. 

و فهمیدم ما اگر هم ایمانی دارین بیشتر به حرف است. اگر در مواقع اضطرار یاد خدا کنیم مومن هستیم.

شاید اشتباه می‌کنم شاید هم نه

یکی از بزرگ‌ترین سوالاتم همین ایمان و مومن هست که چطور می‌شن بهش رسید و هنوز به نتیجه‌ای نرسیدم برای همین نمی‌دونم درست می‌گم یا نه

اما شاید شاعری که می‌گه خوشا آنان که دائم در نمازند منظورش یاد کردن از خداست و همانی که خودوشن رو هر لحظه در محضر خدا می‌دونن. برای همینه که اعمال‌شون رو با تصور اینکه خدای بینا می‌بینتشون انجام می‌دن.

البته این که ما خواندن خدا رو با اضطرار، در دریا تجربه کردیم به این معنی نیست که همیشه همین کار رو می‌کنیم.

خدا در قرآن می‌فرماید:

سوره لقمان

وَ إِذَا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا کُلُّ خَتَّارٍ کَفُورٍ(32)

 وقتى امواج دریا مانند ابرهایى تیره‌وتار محاصره‌شان کند، خدا را از تهِ دل صدا مى‌زنند؛ اما وقتى خدا با رساندنشان به ساحل نجاتشان دهد، فقط عد? کمى از آن‌ها به همان حالِ

خوشِ توحیدى باقى مى‌مانند! البته آیه‌هایمان را جز هر عهدشکن نمک‌نشناسى انکار نمى‌کند.


نظر

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

روز اول بیشترش را در ماشین بودیم. از ساعت چهار و نیم راه افتادیم و در نهایت سه? بعد از ظهر رسیدیم به رکعت. آنجا دریاچه‌ای نسبتا بزرگ بود. برای رسیدن به ویلای عموی مادرم که ما را دعوت کرده بودند باید با لندی‌گراف، همراه با ماشین می‌رفتیم آن طرف.

یکی از دلایلی که صبح رود راه افتاده بویدم این بود که رأس دو برسیم اما به خاطر اینکه چند دقیقه دیر رسیدیم ظرفیت پر شده بود و باید تا نیم ساعت منتظر می‌ماندیم.

از همان جا اینترنت به طور کامل قطع شد. در حالی که ما ماء معین را ارسال نکرده بودیم. از عمپ هم که کویا شدبم گفتن باید جا به جا شود بلکه کمی وصل شوت در حالی که با زهرا تمام نیم ساعت را در حال بال و پایین رفتن از سراشیبی تند ماشین‌ها بودیم.

نیامد

تا رأس ساعت دوزاده که آخرین محلت بود هم نیامد

حتی آن موقع آنتن هم به سختی وصل می‌شد 

اگر هم می‌آمد شماره? پشتیبانی مدرسه را نداشتیم که برایش بفرستیم.

خلاصه، تقریبا ده ساعت انتظارس را کشیدیم و برایش کارها که نکردیم، اما در نهایت نیامد که نیامد.

از آن بگذریم تجربه? لندی‌گراف وقتی آمد و سوارس شدیم یکی از بهترین بخش‌های سفرمان به ایذه و دهدز شد. (جایی که ما بودیم اسم‌ش آب‌گنجشکان بود، در واقع بین دهدز و ایده. میزبانان یک بار می‌گفتن ایذه و یک بار هم دهدز. در نهایت متوجه شدیم آب‌گنجشکان اسم حقیقتی محل سکونت آنها بود.)

باد تندی می‌آمد اما دیدن مناظر از روی عرشه? لندی‌گراف -در ادامه به آن کشتی می‌گویم- بسیار دل‌نشین بود. کوه‌های پوشیده از درخت و آب دریاچه در کنار هم منظره? زیبایی را رقم زده بود. هر چقدر آن را می‌دیدم ازش سیر نمی‌شدیم.

 هر لحظه از مناطقِ به مراتب زیباتری دیدن می‌کردیم که نشانی از عظمت خدا در آفرینش بودند. واقعاً هر کدام چه از ریزترین‌شان که گل‌های بنفش و ریزی بودند که از بین سنگ‌ها بیرون زده بودند و چه کوه‌های بزرگ همه دیدنی و در جایگاه خود خاص بودند.

از ذیدن تک‌تک‌شان لذت می‌بردیم.. در این بین چند عکس از خواهرم می‌کرفتم و انتظار داشتم او هم زیبا بگیرد اما واقعاً نمی‌گرفت. البته تلاشش را می‌کرد.

شب که شد وقتی خواب‌مان نمی‌برد تصمیم گرفتیم عکس‌ها را ببینیم. آن موقع بود که به اوج فاجعه پی بردم. البته کلمه? مناسب‌تری هم هست اما برای این از کلمه? فاجعه استفاده کردم چون به معنای واقعی برای هر یک چند دقیقه پشت سر هم فقط می‌خندیدم. نمی‌دانستیم چطور خودمان و صدایمان را کنترل کنیم تا بقیه بیدار نشوند اما واقعا نمی‌شد نخندید. زوایایی از من توسط گوشی‌های متفاوت شکار شده بود مه تمی‌دانستم حتی می‌شود این طور هم بود!! به قدری تعجب می‌کردم و می‌خندیدم که خدا می‌داند.


نظر

 

هو الجامع

 سال گذشته خدا خیر را بر این دانست و اساس را این طور چید تا با حلما، همراه مدرسه? فائزون، راهی راهپیمایی روز قدس شویم.

از شب قبل‌ش با زهرا درگیر درست کردم پیکسل‌ها و پرچم‌های مقاومت بودیم.. ذوق درست کردن آنها از دیشب‌ش دل‌مان را زنده و پرشور نگه داشته بود.

دقیق به یاد ندارم برنامه‌ی رفت و برگشت را کِی و چطور چیدیم در نهایت ما را پدر رساند، اما به خاطر تفاهم برنامه‌ی خودشان با برنامه? فائزون دم آنجا ما را پیاده نکردند بلکه جایی متوقف شدیم که باید از زیرگذر می‌گذشتیم و خودمون مدرسه رو پیدا می‌کردیم. حقیقتاً شوک عجیبی بهم وارد شد چون انتظار این یکی را نداشتم اما راه دیگری نبود و باید اطاعت می‌کردیم.

رفتیم و فائزون را پیدا کردیم تجربه‌ی خوبی هم شد. 

به محض اینکه وارد شدیم قیافه‌های آشنا و غریبی را دیدیم که گاهی با سلام‌شان خوشحالمان می‌کرد و گاهی‌ هم با عجله از کنارمان می‌گذشتند و دیگری را صدا می‌زدند البته به روش گذشتگان، که داد باشد؛)

 

اولین چهره‌ی آشنا بعد از حلما خانم سری الحیدری عزیز و مهربان بود.

او روسری قهوه‌ای و عبای مشکی‌ای پوشیده بود که خیلی به‌شان می‌آمد با اینکه درگیر بودن بلند دشن و با آغوش گرم‌شون استقبال گرمی از ورود ما کردند.

بعد هم که مامان جوجه‌ها اومدن و ما را با بهار، دوست صمیمی‌شون(طوری که یادمه خودوشن می‌گفتن) آشنا کردند.

اولین چیزی که از ایشون بر قلبم حک شد لبخند بی‌انتها زیبایشان بود. تا عمق وجود فرو می‌رفت شیرینی آن!! 

روز قدس پارسال اولین روز آشنایی ما با ایشان بود. یکی از دلایل خاص بودن آن در خاطرم همین است.. یک طوری محبت ایشان بر دلم رسوخ کرده که دلتنگی‌شان را بیش از بقیه حس می‌کنم.

بعدها که مرا ندیدند احوالم را این طور جویا شده‌اند: حال دوست چشم سبزت چطور است؟

 

...

 

پارچه‌های سفید رنگِ کفن‌مانند را با سنجاق به کوله‌ها و چادرمان وصل کردیم. این شد نماد مشترک جمع نسبتا کوچکِ فائزونی‌ای که ما هم در آن حضور داشتیم.

کمی بعد اتوبوس آمد و ما سوار شدیم. قاعدتا ما سه تا، خواهرم، حلما و من کنار هم نشستیم.

اول چند عکس به یادماندی گرفتیم و همان موقع فرستادیم در گروه سه‌خنده تا بماند به یادگار 

مدت‌ها پروفایل گروه را هم به آن تغییر دادیم.

خلاصه

در اتوبوس اتفاقات زیادی افتاد که یکی از خاص‌ترین‌شان هم‌خوانی این آهنگ بود:

این غده با دست تو دست من ریشه‌کن می‌شود و..

وقتی رسیدیم حال و هوا و تجربه‌ها جوری بود که وصف‌شان بسیار سخت است. 

در همین حد در توان خود می‌بینم که بگویم یکی از ناب‌ترین و خاص‌ترین راهپیمایی‌های زندگی‌ام بود بدون شک(حالا نه که هزارتا راهپیمایی رفتیم و 40 سالمه)

چون به قدری هر شعارمان واقعی و از دل برمی‌خواست که لذت شیرینی آن را هیچ جای دیگر تجربه نکردم. با اینکه گلوی همه گرفته بود و بی‌حد و اندازه تشنه بودیم اما هر طور شده ادامه می‌دادیم.

به یاد دارم چند بار هم دل را به دریا زدیم و خواستیم خودمون پیش قدم بشیم برای شعار. دو سه بار کنار جمعی قرار گرفته بودیم که تحویل‌مون نمی‌گرفتن و همراهی نمی‌کردند. از آن طرف چندین بار هم پیش آمد که با شوق و صوتی بلند با ما همراه می‌شدند و حواب خیبر خیبر یا صهیون یا نصر من الله و فتح قریب ما را می‌دادند.

خلاصه به نظرم برای توصیف خود راهپیمایی و حال و هوای آن  به نوشته‌ی حلمیِ عزیز رجوع کنید بهتره..

در طول مسیر اتفاقات زیادی افتاد که همه?‌شان شیرین بود برای همین چشم‌پوشی از هر یک دشوار است اما طاقتم تمام شده و تصور آن دقایق در حالی که همین حالا می‌توانستم خاطره‌هایم را تجدید کنک دشوار است.

تصور اینکه یک سال از آن خاطرات گذشته باورنکردنی‌ست

امیدوارم هر چه خیر است بر ما بگذرد و در هر حال شاکر باشیم.

همون کسی که سال گذشته ما رو به صورت فیزیکی دور هم جمع کرد 

 باور دارم خدای جامع(جمع‌کننده) در این روز می‌تواند قلب‌های جمع سال گذشته‌ی ما را امسال هم کنار هم جمع کند 

ولو اگر جسم‌هایمان از هم فاصله داشته باشد..

 

پ.ن: نه تنها بد نوشتم بلکه به نکات مهم و اساسی‌ای هم اشاره نکردم اما همین یادآوری دلم را آرام می‌کند با اینکه از دستم برنمی‌آید به همه اشاره کنم.

نوشتن برای کسانی مثل من که خوب نمی‌نویسند سخت است اما حتما برای نویسندگان شیرینی‌اش بیس‌تر است..


نظر

بسم‌الله الرحمن الرحیم

دیروز به قدری کلافه و ناراحت بودم که چیزی آرامم نمی‌کرد با هیچ شگردی نتوانسته بودم خانواده را راضی کنم تا جمعه تهران بمانیم و بعد از آن حرکت کنیم. 

پس از ساعت‌ها بحث وقتی دیدم به نتیجه‌ای نرسیدیم و همه خسته‌ایم، رفتیم سمت رخت‌خواب برای استراحت..

 

چند ساعتی که گذشت بیدار شدیم برای افطار. حسی بر اساس تجارب قبلی می‌گفت راضی خواهند شد. در حالی که بعد از یک خرما و کمی شیر بابا گفتن: ان‌شاءالله فردا حرکت می‌کنیم و جمعه بر می‌گردیم!! (یعنی حرکت روز پنج‌شنبه صبح تا جمعه، دقیقا یک روز قبل از شروع مدارس)

نزدیک بود منفجر بشم، قیافه‌ی عبوس و تلخی به خودم گرفتم و الا و بلا که من عین این یه هفته را خانه می‌مانم. از آن‌جایی هم که هیچ کس از فامیل‌ها تهران نیستن باید خودم تک و تنها خانه می‌ماندم.

خلاصه

پدرم پس از وقفه‌ای طولانی و با اصرارهای مداوم زهرا برنامه را از اول و آخر توضیح دادند. خیلی تلاش کردم بدون هیچ حرفی از سر عصبانیت آن دقایق طاقت‌فرسای را تحمل کنم تا هر چه زودتر بگذرند تا اینکه چیزی را شنیدم که به قطع راضی‌ام می‌کرد!

 

...

 

 

برنامه‌ی سفر به صورت کلی دو بخش بود.

چهار روز اولش را مادر برنامه‌ریزی می‌کرد و چهار روز آخر به عهده‌ی پدر بود.

بخش آخرش باعث شد هیچ جوره تهران نمانم و تمام سختی‌هایش را به جان بخرم.

اصلا گذشتن از هر چیز را جایز می‌دانستم و می‌دانم برای رفتن آنجا..

 

بنابرین روز قدس را با دل می‌روم و شعار می‌دهم اما به حایش با خانواده همراه می‌شوم فقط به ش

رط چهار روز آخر!


نظر

یا من یعلم ضمیر الصامتین

ایستاده‌م، منتظر. منتظر چیزی یا کسی که حتی خودم هم نمی‌دانم کیست یا چیست.

 

عکس مداح بر روی پروژکتور رو یه رویم قرار دارد و در حال مدح است.

با این که من، حالا در جایی که ایستاده‌م هیچ چیز نمی‌فهمم.

می‌روم نزدیک‌تر بلکه بهتر بشنوم اما متوجه می‌شم صدا به قدری زیاد است که شنیدن‌ش را دشوار کرده و درکش را سخت‌تر.

همین طور که دستانم بر روی صفحه‌کلید سر می‌خورد تا کلمات را کنار هم بچینند صوت دعای جوشن کبیر را می‌شنوم که هر لحظه، بیش‌ از پیش از من فاصله می‌گیرند. 

 

دقیق نمی‌دانم من کجا می‌روم و چه چیز باعث حرکت حواسم از اینجا به جایی نامعلوم شده اما هر چه که هست غریب و ناآشناست. مانند تمام حواس‌پرتی‌های أخیرم نیست، حس و حال به شدت عجیبی دارد که تا به حال آن را تجربه نکرده‌ام..

 

ندای یا الله مرا به خود می‌آورد.

 

بر می‌گردم؛ هر طور شده باید برمی‌گشتم. 

 

با خودم عهد بسته بودم این شب قدر را جدی‌تر از شب‌های قبل جوشن را پیش ببرم پس هر طور شده باید برمی‌گشتم.

..

رو می‌کنم به صفحه‌ی دعا و تلاش می‌کنم حواسم را از میان این همه کودک پر سروصدا و کنجکاو جمع کنم به صدای قاری خوش‌صدا بلکه بتوانم عدد فراز را از بین تمام هیاهوها بیابم..

 

بالاخره متوحه می‌شوم:

88 و 89 است، آه

این عدد بزرگ از کجا آمده، چطور به این فراز رسیدیم؟ یعنی 880 نام خدا را گفتیم و فقط.. فقط بر لب جاری کردیم؟!

بقیه را نمی‌دانم اما برای من این طور بود.

نمی‌خواستم این طور شود.

بنابرین تصمیم گرفتم با زمزمه‌ کردم باقی نام‌ها دعاهایم را که بی‌ربط هم نیستند با اسماء الهی طلب کنم.

 

امیدوارم خدا برکت شب‌های قدر را تا سال بعد برایمان حفظ کند..


نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

13 آبان 

روز سختی بود، ذهنم به هر جایی که توان داشت فکر کرد اما اصلی‌ترین ماجرایی که درگیرش شد زمان بود! 

تصور این که روزی خواهد رسید که کسی امروز را بهمان تبریک نمی‌گوید سخت است، روزی که در کنار عزیزانم سپری نخواهد شد و دغدغه‌های بچه‌گانه را نخواهم داشت افتضاح است. تصور روزی که معلم‌هایم کنارم نیستند نابودم می‌کند.

برای همین برای جند لحظه تصمیم گرفتم تا قبل از انفجار از شدت نگرانی دیگر بهش فکر نکنم بلکه کمی آرام بگیرم. حدس می‌زنم اگر این موضوع را با کسی درمیان بگذارم حتما جوابش یک چیز خواهد بود و آن چیزی نیست جز اینکه از حال لذت ببر و نگران آینده نباش

اما...

انگار نه تنها حالا بلکه من از بچگی در این کار مهارت خاصی نداشتم.

از همان اول همین بودم.

مدام به بعد فکر می‌کردم و حال راضی‌ام نمی‌کرد. با اینکه حافظه خوبی از گذشته ندارم اما به خوبی یادم می‌آید هر موقع خاله عزیزم از قزوین می‌اومدن تهران همون موقع که می‌دیدمشون می‌گفتم خاله می‌شه نرید؟ می‌شه بیشتر بمونید؟ چند ساعت دیگه می‌رید؟

و.. همه جوابشان یک چیز بود.

انگار تک به تک قصد تخریبم‌ را داشتند، می‌گفتند بچه‌جان آن لحظه را ول کن.

حالا که خاله‌ت اینجاست را بچسب و قدر همین لحظه را بدان، بازی کن!

اما انگار که یکی از گوش‌هایم در و دیگری دروازه باشد حرف شنوی نداشتم و می‌نشستم یک جا و به جای خوش گذرانی و ثبت خاطرات به یادماندنی با خاله غصه‌ی لحظه‌ی رفتنش را می‌خوردم.

راستش هیچ وقت هم نتوانستم به گفته‌ی اطرافیان لذت همان لحظه را بخورم، سخت بود، اما قبول کرده بودم درست می‌گویند ولی انگار انجامش برای من امگان ناپذیر بود.

..

از همان بچگی همین بودم، اما می‌خواهم حالا تغییر کنم.

و از همین حالا لذت ببرم چون فرصت‌ها و روزها مانند ابر در گذرند.

 

 

 

 


نظر

حلی عزیز و دوست‌داشتنی

روز تولدت برای خیلی‌هایمان خاص است، شاید برای همین، آبان هم برایمان یک طور ویژه‌تری مهم است.

البته که یکی از دلایلش خودت هم هستی:) 

از اولین روزی که با هم آشنا شدیم همیشه مدام با تلنگرها و گوشزدهای خاص تو به صورت مستقیم و یا غیرواضح رو به رو می‌شدیم، اما حالا انگار قد کشیدنمان باعث شده از آن هیاهوی پس و پیش ماه ویژه‌ی تولدت کاسته شود، اما گمان نکن با کاهش یادآوری‌هایت برای فرارسیدن آبان، این ماه برایمان حتی کمی بی‌اهمیت شده. 

درست است که تو  دیگر مثل قدیم‌ها نزدیک‌شدن روز تولدت را به رخمان نمی‌کشی اما بدان یک ذره هم از ذوق و شوق دوستانت کم نشده.

خلاصه که..

 آبان مبارک حلی خانم