ماهی

نظر

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

پیش از شرح اتفاقات امروز، بخشی از دیشب ماند که ننوشتم.

وقتی رفتیم پارک خیلی ناگهانی به فکر یکی از خانم‌ها(چون یادم نمی‌آد دقیقاً چه کسی بود، نمی‌تونم دقیق بگم چه کسی) ایده‌ای خطور کرد که باور داشتن بی‌نظیر هست و خیلی سخت شرایط‌ش مهیا می‌شد. برای همین سریع برنامه رو تغییر دادن و دوازده نصف شب تصمیم گرفتن بدون بچه‌هاشون برن شهربازی.

ما هم با خودشون بردن.

 همون اول که رسیدیم، به این خاطر که ما رو مادر و پدرمون رسوندن و اونا رفتن دنبال دخترخاله‌شون برای اولین بازی هیچ اختیاری نداشتیم. بلیت گرفته بودن و حتماً باید سوار می‌شدیم. نمی‌شد هم بهشون بگیم این واقعاً سخت و جدید هیت و نمی‌دونیم چطوره. 

برای همین با هزار جور نگرانی که الآن پرت می‌شیم و می‌میریم سوار شدیم تنها کاری که اون دقایق آخر به ذهنم رسید این بود که به حلمی پیام بدم دعا کنه و در صورت مرگ حلال‌مون کنه.

 بعدش هم رفتیم اتاق فرار بدون اکتور و پنج دقیقه‌ای که بسیار مسخره بود و برای چندتا اتاق مضحک‌ش، نفری هفتاد تومان ازمون گرفت. یکی از اتاق‌هاش چندتا لیزر سبز رنگ بود بهمون گفتن اگر گروه‌تون به دو لیرز بخوره همگی حذف می‌شید. جز پایین‌ش هم راهی نبود. فرض کنید شش خانم با چادر روی زمین می‌لولیدن تا به آن طرف برسن! بندگان خدا داشتم از خنده منفجر می‌شدن، نمی‌دونستن چطور جلوی خودوشن رو بگیرن.

بعدش هم رفتیم از این ماشین بازی‌ها. یکی از دلایل‌ش این بود که هر چی می‌خواستیم بریم تعطیل شده بود و چون خاطره برای بزرگان زنده می‌شد همون رو انتخاب کردن.

 دو به دو گروه شدیم.

من و خواهرم، دوتا از دخترخاله‌های مادرم و دو دختردایی مادرم.

من پام روی پدال بود و زهرا می‌روند برای همین خیلی حوصله‌م سر رفته بود. دو یه باری کوبوندیم توی ماشین‌ها البته برای اون هم با زحمت این کار رو کردیم.

زهرا نمی‌ذاشت کسایی رو که ملشین‌شون رو محکم بهمون می‌زدن با ماشین بکوبیم توشون! برای همین همون چندتا غنیمت بود که تونستم راضی‌ش کنم.

خدا رو شکر خوش گذشت. 

سه? نصف شب شده بود، کسی نبود که برسونتمون خونه هر کدوم هم باید جای مختلف می‌رفتن، بالاخره دایی مادرم زحمت کشیدن و به جور چپیدیم توی ماشین‌شون.

ماشاءالله به قدری می‌خندیدن نمی‌دونستیم چی بگیم، مدام پشت هم می‌گفتن و می‌خندیدن ما هم چیزی سر در نمی‌آوردیم.

به این خاطر خیلی حس کردم غریب هستیم کنارشون اما خب بد نبود. یکی‌شون که رفت و ماشین ساکت‌تر شد و من تونستم کتابم رو تموم کنم.

رفتیم خونه، همه بیدار بودن. می‌گفتن ما برای باز کردن در بیدار مونده بویدم با اینکه به قول دخترخاله? مادرم شش نفر نیاز نبود.

 صبح حلیم و سرشیر خوردیم. محمدسبحان، پسر پسرخاله? مادرم هم اومدن. ماشاءالله به قدری بچه‌ها اونجا زیاد بودن که هر روز با حجم زیادی از بچه‌های جدید در فامیل روبه رو می‌شدیم.

پس از صبحانه حرکت کردیم سمت مغازه? عمو حسین، پسرخاله? مادرم. همیشه وقتی می‌آیم اهواز اونجا باید یه سر بزنیم و هر بار هم چند میلبون، به اندازه? آذوقه‌ی سال خرج می‌کنیم.

بعدش هم که اومدیم لوازم موردنیاز رو برداشتیم و رنه افتادیم سمت جایی که دعوت بودیم، خونه‌ی دایی مادرم.

تک‌ پسروشن تاره ازدواج کرده بود.

ناهار رو خوردیم. الآن هم رفته بودیم خونه? همین بنده? خدایی که ازدواج کرده.

از اینجا هم مستقیم می‌ریم حسینیه? شهید هاشمی. از اونجا سوار اتوبوس می‌شیم به سمت مرز شلمچه..

و..

بخش آخر سفر و دلیل همراهی ما با خانواده برای این سفر یک هفته‌ای، که دارای سه بخش سیاحت-صله?‌رحم-زیارت بود، فرا می‌رسد.

که البته به خاطر عدم اینترنت و کمبود وقت ممکنه نتونم بنویسم یا محتوا طوری نباشه که در وبلاگ بذارم.

برنامه این طور بود که خودمون بریم مرز و یا با ماشین خودمون یا با اتوبوس اون طرف مرز بریم کربلا و یه روزه برگردیم اما می‌گفتن خیلی خسته می‌شید. این طوری سه‌شنبه حرکت می‌کردیم و چهارشنبه برمی‌گشتیم تا پنج‌شنبه حرکت کنیم سمت تهران. می‌خواستیم یک روز فرصت استراخت باشه برای برگشتن سر کار و مدرسه.

اما بهمون گفتن این‌طوری خیلی خسته می‌شین. برای همین توسط معرف کاروانی رو خدا جور کرد که تقریباً دو روزه‌ست‌.

اما برای برگشت به تهران یک روز با تأخیر می‌رسیم بنابرین باید از شنبه بگذریم.. شاید یکشنبه هم توان مدرسه را نداشته باشیم.

هر چه خدا بخواهد.


نظر

جز دیدن علی‌سان اتفاق خاص دیگه‌ای نیوفتاد. صبح که بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. چون دیده بودن خوابیم برای سفره? اصلی بیدارمون نکردن برای همین من و خواهرم به تنهایی صبحانه خوردیم. به محض اینکه تمام شد تلاش کردیم تکالیف‌مان را تکمیل کنیم. میان آنها بسیار خسته شدم برای همین رفتم توی حیاط تا با خواهر دیگرم در یکی از روستاهای قزوین صحبت کنم. خدا رو شکر خیلی خوش گذشت و خوب بود. بعدش هم که دخترخاله? دوم مادرم اومدن با پسر گل‌شون که از تولدوشن ندیده بودم‌ش. وای واقعا یه طوری خوشگل بود که قابل وصف نیست. لپ‌هاش بی‌نظیر بود. اینقدر نرم بود که یه دست می‌زدیم می‌رفت تو.

بعدش هم که رفتیم خونه? اون یکی خاله? مادرم. بنده? خدا تنهان با دخترشون که به تازگی همسرش فوت کرده.

کمی بعد دایی عزیزم هم آمدند. در این میان سر به سر هم‌کلاسی‌هایم گذاشتم چون هم خیلی وقت بود باهاشون حرف نزده بودم هم دلتنگ‌شون بودم.

خیلی بهشون شوک وارد شد و باور کردن. اصلا فکر نمی‌کردم اینقدر جدی باور کنن. همین  موضوع باعث شد حدود یک ساعت بهشون بخندم. اونا همش تعجب می‌کردن و منم بهشون می‌خندیدم.

(شوخی این بود که اسم یکی از پسرِ پسرخاله‌های مادرم اسم‌ش محمدامین بود خواهرم به شکخی گفت زیاد بگو اسم‌ش ورد زبون‌ت بشه. منم دیدم ایده? خوبیه برای وشخی کردن و فرصت رو غنیمت شماردم و بهشون گفتم محمدامین رو دیدم. نگفتم فدایی، گفتم محمدامین.

فقط به جای فدایی، مذهب جعفری! محمدامین‌ها همه از نوع محمدامین هستن دیگه..)

در ادامه دایی مادرم دعوت‌مون کردن به پارکی که اسم‌ش رو هم نگفتن نمی‌دونم قراره چه اتفاقاتی بیوفته. اما برنامه? کلی همینه.


نظر

صبح که بیدار شدیم طول کشید تا راضی‌شان کنیم نمی‌خواهیم صبحانه را پیش آنها باشیم‌ نمی‌توانستیم راضی‌شان کنیم چون روزه بودند معذب هستیم.

پس از تلاش‌های فراوان راه افتادیم سمت پردیس سلمان برای صبحانه. شب قبل یکی از طراحان آنجا که پسرعموی مادرم هستند آنجا را معرفی کردند.

جای خوبی بود، حقیقتاً غذاهایی رو اونجا خوردیم که توی خونه? اقوام هم در شوشتر و اهواز گیرمون می‌اومد کیفیت‌ش خوب بود اما به پای اونا نمی‌رسه و اینکه کنار خانواده بودن یه چیز دیگه‌ست.

برای همین نواقص‌ش بیشتر به چشمم اومد و اینکه مدام آهنگ پخش می‌شد رفته بود بری مخم.

بعد از اون راه افتادیم سمت آبشارا(سازه‌های آبی شوشتر که بسیار معروف است. آن را به نخستین سازه? آبی دنیا می‌شناسند)

اونجا مدت‌ زمان کمی بودیم اما به قدری زیبا بود که همون اندازه‌ش هم لذت بخش بود

یکی از خوبی‌های اونجا این بود که 12 اثر شوشتر که در یونسکو ثبت شده بود رو نوشته بود، جز سازه‌های آبی هیچ کدوم رو نمی‌دونستم.

با اینکه زیبا بود اما به قدری شدت گرمای آفتاب زیاد بود سریع برگشتیم.

چون برادرم خونه? عموی مادرم خواب بود مادرم اصرار داشتن برگردیم. در راه رفتیم مغازه? یکی دیگر از عموهای مادرم.

پس از استراحت کوتاهی رفتیم خونه? دخترعموی مادرم و بعد هم یک عموی دیگر.

ماشاءالله روز شلوغی بود و هر لحظه در رفت و آمد بودیم.

وقتی هم که عید دیدنی‌ها تمام شد دوباره برگشتیم جایی که ساکن بودیم و بعد از استراحت کوتاهی راه افتادیم سمت اهواز.

در راه هم رفتیم قبرستان تا برای مادر و پدر مادربزرگ و پدربزرگم فاتحه بخونیم.

در راه هم پدربزرگم در عین ناباوری مادربزرگم رو غافل‌گیر کردن و بهشون گفتن بخش دوم سفر همراه ما میان.

پدربزرگم هم ابتدای سفر در ماشین که نشستند گفتند از اینجا به بعد فرمانده? ما آقا احسانه(پدر ما)

موقع اذان رسیدیم اهواز

برای اینکه فطریه? ما به گزدن افرادی که دعوت‌مان کرده بودند نیوفتد نماز را در مسجدی خواندیم و بعد رفتیم خانه?‌شان. البته متوجه شدیم اگر کسی روزه نباشد این اتفاق نمی‌افتد و مشکلی ندارد که افطار عید فطر را برویم و همان جا نماز بخوانیم.

آنها دو دختر نوجوان داشتند‌. یکی هم‌سن ما یعنی کلاس هشتم. فقط با این تفاوت که اکر ما متولد بهمن‌ هستم او آبان بود.

و دیگری تازه سر کار می‌رفت‌.

کمی با آن‌ها صحبت کردیم. مدتی بعد پدربزرگم باید می‌رفتن فرودگاه تا کلید خونه‌وشن رو بدن به هر میافری که پیدا می‌کنن می‌رن تهران تا برسونن‌ش به دایی‌ایم که تهرانن(گیج‌کننده شد)

به محض اینکه به اولی گفتیم قبول کرد.

سریع برگشتیم خونه? میزبان و پس از صرف چایی‌ای مختصر رفتیم خونه? خاله? مادرم‌.

با اینکه شاید هشت یا نهمین جایی بود که به عنوان مقصد، قصد کرده بودیم و رسیده بودیم اما تازه حس کردیم رسیدیم.

چون اولین حایی بود که دعوت‌مون نکرده بودن به عنوان عیددیدنی

و همیشه احساس تعلق داشتیم به آنجا

انگار خانه? دوم‌مان در اهواز بود.

اون شب هم وقتی رسیدیم با موجی از محبت و دل‌گرمی روبه‌رو شدیم که تمامی نداشت.

رفتم خونه? همسایه‌ای که یک بار هم مرا ندیده بود، به قدری گرم و خوب برخورد کرد که باور نمی‌کردم من را نمی‌شناسد.

نصف شب هم دخترخاله? مادرم اومدن، همه رو با اینکه خواب بودن بیدار می‌کردن و می‌گفتن نخوابید نمی‌ذارم بخوبید باید بیاید وایی بخورید. اولین بار بود با چنین نوعی مواجه می‌شدم. همه جا برعکس بودن و چراغ‌ها رو خاموش می‌کردند که بخوابیم.


نظر

به اسم خالق دریاها

زهرا و مادر بزرگم با نگارنی نگاهم کردند و داد زدند بدو، پدربزرگم هم آمدند جلو تا دستم را بگیرند.

 دویدم تا بهش برسم، انتهای کشتی بیش‌تر فاصله می‌گرفت و من هم سرعتم را بیشتر کردم تا به آن برسم. وقتی جایی رسیدم که حس کردم با پریدن زنده می‌مانم، پریدم..

خوشحال بودم از اینکه بالاخره بر روی آن بودم اما این احیای با دوام نبود چون به محض اینکه سرم رو بالا آوردم دیدم مامان هنوز روی زمین خاکی هستند و به ما که روی کشی هستیم با چشمانی نگران نگاه می‌کنند. همان لحظه کشتی علی‌رغم جهت‌اش به سمت عقب برگشت و مادر سوار شد.

دلهره‌ی اتفاقی که کمی پیش برای ماشین افتاده بود به همه را ناراحت و کمی عصانی کرده بود.

برای همین با قیافه‌هایی گرفته یک گوشه ایستادیم.

من ایستادم دقیقا سر کشتی 

اگر یک قدم برمی‌داشتم مستقیم می‌افتادم توی آب 

از اینکه جلویم چیزی نبود خوشحال بودم و لذت می‌بردیم.

این کشی یک‌نوع لندی‌گراف بود که برای رسیدن به آن عجله کرده بودیم‌. عمو می‌گفتن چهار ماشین رو سوار می‌کند. ما از بالا که ماشین‌ها را دیدیم 3تا بودند و با ما می‌شد چهارتا 

با این حال که به موقع آمده بود اطرافیان هزار باز گفتند دیر کردیم و دیر شده و گاز بده و...

کمی که مانده بود پدرم دنده عقب گرفتن تا دور بزنن چون باید ماشین رو برعکس سوار ماشین می‌کردیم، یهو صدای وحشتناکی اومد از زیر ماشین و گیر کردیم. همه سریع پیدا شدن تا ماشین سبک بشه. خدا رو شکر با گاز محکمی دوباره حرکت کردند اما وقتی جلوتر رفتند سنگ به شدت بزرگی از زیر ماشین نمایان شد.

نه تنها من اولین نفری بودم مه دیدم‌ش بلکه با دیدن زیر ماشین تنها کسی بودم که به عمق ماجرا پی برده.

برای همین بقیه به زودی فراموش کردن اما من به سختی می‌توانستم از ذهنم‌ دورش کنم که البته باز هم بر می‌گشت.

با این همه عجله هم به جایی نرسیدیم چون ناخدا گفت ماشین‌ها جا نمی‌شوند و هیچ تعهدی نمی‌مند که به سلامت برسیم.

برای همین عمو گفتند شما(من و خواهر و مادرم با پدربزرگ و مادربزرگم) سوار همین لندی‌گراف بشویم اما آنها از مسیر دوم بروند آن طرف تا به وسیله? یک لندی‌گراف دیگر بیاید محل قرار

ما هم به این خاطر که تجربه? اول‌مان بود به عمو اعتماد کردیم؛ با اینکه خودشان هم نمی‌دانستند چه چیزی انتظار ما را می‌کشد اما این برنامه را عملی کردیم.

با توجه به آنچه خاطرم بود 

و 

به نظر معمول می‌رسید جهت باید به سمت راست می‌بود نه چپ اما خب این کشتی رفت سمت چپ 

 

کمی بعد که همین طور به جهت اشتباه ادامه می‌داد رسیدیم به خشکی‌ای که اصلا انتظارش را نمی‌کشیدیم 

گروهی پرجمعیت پریدند روی آن

باز همان فرد، اما این بار خیلی حدی‌تر به همه می‌گفت ما تضمین نمی‌کنیم شما را سالم برسانیم.

حالا 

لندی گراف به شدت سنگین شده بود و در آب بیشتر فرو رفته بود

همین موضوع دلهره‌ب ما را بیشتر کرد

اما جایی امیدمان برای زنده ماندن بسیار کم‌تر شد که متوجه شدیم تا نیمه‌ی لندی گراف آب بالا آمده.

هر لحظه برایمان بسیار ژولانی‌تر می‌گذشت کناری.هایمان که بد تیکه می‌انداختند و به خاطر حجاب مورد تمسخرشان قرار گرفته بویدم و فشار نگرانی برای غرق شدن دو دلیلی بود که می‌شد با کلنجار رفتن کمی از خود دورشان کرد

امابه این خاطر که نمی‌شد تند رفت چون باد شدت گرفته بود و ما بر خلاف جهت موج حرکت می‌کردیم را هیچ جوره نمی‌توانستیم تغییر بدهیم.

مادرم بیش از بقیه چهره‌شان ناراحتم می‌کرد چون نگرانی و ناامیدی در آن موج می‌زد. 

مردی هم ابتدای سفر ما به ایذه گفته بود که چند هفته پیش کشتی‌ای چپ کرده و نوجوانی پس از یک هفته از زیر آب‌ها در آمده.

این‌ها عواملی بودند که شک نداشتم فقط در ذهن من رفت و آمد نمی‌کنند بلکه دل دیگران را هم آشوب کردند.

میان تمام این نگرانی‌ها تنها چیزی که آرامم می‌کرد آیت‌الکرسی بود، مدام زیر لب تکرار می‌کردم و تلاش می‌کردم خدا را جوری بخوانم که متوجه شود توکل‌مان فقط به اوست.

بلکه نجات‌مان دهد و سالم برسیم. در یکی از این آیت‌الکرسی‌ها که با اضطراب بیشتری زیر لب زمزمه می‌کردم وقتی به کلمه? وثقی رسیدم مکث کوتاهی کردم و تصمیم گرفتم همین کلمه را بارها بازگو کنم تا باور قلبی‌ام شود خدا از حال ما باخبر است و نجات‌مان می‌دهد. 

(واثق همان اطمینان محکم است. اگر درست به یاد داشته باشم در آیت‌الکرسی به این نکته اشاره شده که اگر به طناب مطمئن خدا چنگ بزنید کامیاب می‌شید.

من هم به این خاطر که فکر می‌کردم با تکرار این کلمه می‌شود اطمینان حاصل کرد که خداوند پناهی امن و واثق است مدام زمزمه‌اش می‌کردم.)

 

وثقی‌?.. وثقی?.. وثقی?.. وث..

یک لحظه جایی را ندیدم، از شدت شوکی که بهم وارد شده بود نتوانستم کاری کنم. موجی که سراپا خیسم کرده بود مرا به خود آورده و به نجوای وثقی?‌ام پایان داده بود.

حالا نه تنها من که زودتر و بیش‌تر از بقیه خیس شده بودم می‌لرزیدم بلکه همگی خود را بیشتر می‌پیچاندند تا گرم‌شان شود. هم‌سفران کرامی هم با هر موج که ما را بیش از پیش خیس می‌کرد قهقه‌ای سر می‌دادند تا اعتراض‌شان را برای حضور ما اعلام کنند.

این موج‌ها تمامی نداشت، به خاطر سنگینی کشتی و موج‌هایی که خلاف ما بودند مدام با موجی عجیم روبهرو می‌شدیم.

مدتی نگذشته بود که تمام لباس‌هایمان خیس شده بود و باد ناشیانه باعث سرمای بیشترمان می‌شد

نگران بودم سرما بخوریم و نشود به ادامه‌ی سفر ادامه بدهیم‌

اما کاش مشکلات همین‌جا تمام می‌شد

با هر کدام از آن‌ها که هم بر تعداد و هم بر حجم‌شان افزوده بده بود کشتی پر آب‌تر می‌شد و پایین‌تر می‌رفت.

کمی بعد که جهت‌مان تغییر کرد دیگر خلاف آب نبودیم، این بار، باد از کنار، بر کشتی فشار می‌آورد.

گاهی حس می‌کردم حالا دیگر آخر کار است و به قطع کشتی چپ می‌کند.

شکر خدا این اتفاق نیوفتاد 

اما همچنان خیس می‌شدیم. در نهایت به مرحله‌ای رسیدیم که از ما آب چکه می‌کرد و نمی‌شد کاری کرد.

 سرمای باد و شدت آن کار را خیلی خیلی دشوارتر کرده بود. دیگر طاقت نداشتم جلوی همه بایستم تا دیگران کم‌تر خیس شوند برای همین پدربزرگ آمدند جلوی همه ایستاند و تا آخر همین بود.

 

نمی‌شد هم کاری کرد چون تمام کشتی پر شده بود از آدم و ما که جلو بودیم جایی نداشتیم 

فقط توانستیم از سمت چپ برویم سمت راست آن.

مقدار آبی که به‌مان برخورد می‌کرد کاهش یافت اما سرما بد می‌لرزاندمان. هیچ کدام اینها آن قدر سخت نبود که دیدن چهره‌ی نگران مادر ناراحتم می‌کرد.

هر لحظه می‌گفتن کی می‌رسیم، تلاش می‌کردم با تعریف کردن خاطرات و آنچه به یاد می‌آوردم خوشحال‌شان کنم اما نشد.

بهشان می‌گفتم کلاس ریاضی برای ما این طور است، الآن چون سختی بر ما وارد شده دیر می‌گذرد.

در حالی که دیروز همین مسیر را یک ربعه طی کرده بودیم اما به خاطر تغییر مسیر این لندی‌گراف یک ساعت کامل بر روی آب بودیم.

.

 

بالاخره رکعت(مقصد) نمایان شد. از آن‌جایی که قرار شده بود وقتی رسیدیم با قایق برویم سمت تنگه (یعنی در واقع تمام این مسیر را برمی‌گشتیم) آن هم با همین لباس‌ها، همگی در کشتی تا نرسیده بودیم توافق کردیم نرویم (با اینکه هماهنگ شده بود و قایق منتظرمان بود)

وقتی رسیدیم پدرم، برادرم و عمو، میزبان ما، همچنان نرسیده بودند.

برای همین ایستاده منتظر ماندیم، خیس خیس

چون آنجا هم باد بود و خاکِ خشک

برای همین اگر جایی را پیدا نمی‌کردیم یک تکه گل می‌شدیم که راه می‌رفتند.

جایی نبود برای نشستن. کنار یک وانت ایستاده بودیم یک آقایی هم از کنارش می‌گذشتند

مادر ازش پرسید:«این وانت برای شماست؟» گفت:« نه، اما بشینین. اگر کسی اومد بگین آقا فرهاد اجازه داد.» ما کمی تردید کردیم، وقتی شک ما را دید برگشت و خودش در پشت وانت را باز کرد.

کمی بعد هم پدرم سوار بر ماشین آمدند.

دیگر درگیر تعویض لباس در ماشین‌ شدیم.

 

تمام این‌ها را نوشتم تا بگویم تجربه? بسیار خوبی بود. پس از این اتفاقات به یک سری مطالب باور قلبی پیدا کردم. همان‌هایی را که می‌شنیدم و با خودم تکرارشان می‌کردم تازه حالا می‌فهمیدم‌ مفهومشان چیست.

برای مثال وقتی در مسیر آیت‌الکرسی می‌خواندم از شدت اضطرار فراموشش می‌کردم و ناخودآگاه این عبارت بر لبم جاری می‌شد:

الله ولی الذین آمنو

با قبل و بعدش کاری نداشتم.

دست خودم نبود، می‌گفتم خدایا ما به تو ایمان داریم، خودت گفتی ولی و سرپرست کسانی که ایمان آورده‌اند هستی خواهش می‌کنم نجات‌مون بده‌ 

و همون موقع بود که پشیمون شدم از حرف نادرستی که زدم.

چون حس می‌کردم ما مومن حقیقی نیستیم.

 

تازه متوجه شده بودم اگر کسی در سختی ایمانش را نگه دارد مومن واقعی‌ است. 

و فهمیدم ما اگر هم ایمانی دارین بیشتر به حرف است. اگر در مواقع اضطرار یاد خدا کنیم مومن هستیم.

شاید اشتباه می‌کنم شاید هم نه

یکی از بزرگ‌ترین سوالاتم همین ایمان و مومن هست که چطور می‌شن بهش رسید و هنوز به نتیجه‌ای نرسیدم برای همین نمی‌دونم درست می‌گم یا نه

اما شاید شاعری که می‌گه خوشا آنان که دائم در نمازند منظورش یاد کردن از خداست و همانی که خودوشن رو هر لحظه در محضر خدا می‌دونن. برای همینه که اعمال‌شون رو با تصور اینکه خدای بینا می‌بینتشون انجام می‌دن.

البته این که ما خواندن خدا رو با اضطرار، در دریا تجربه کردیم به این معنی نیست که همیشه همین کار رو می‌کنیم.

خدا در قرآن می‌فرماید:

سوره لقمان

وَ إِذَا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا کُلُّ خَتَّارٍ کَفُورٍ(32)

 وقتى امواج دریا مانند ابرهایى تیره‌وتار محاصره‌شان کند، خدا را از تهِ دل صدا مى‌زنند؛ اما وقتى خدا با رساندنشان به ساحل نجاتشان دهد، فقط عد? کمى از آن‌ها به همان حالِ

خوشِ توحیدى باقى مى‌مانند! البته آیه‌هایمان را جز هر عهدشکن نمک‌نشناسى انکار نمى‌کند.


نظر

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

روز اول بیشترش را در ماشین بودیم. از ساعت چهار و نیم راه افتادیم و در نهایت سه? بعد از ظهر رسیدیم به رکعت. آنجا دریاچه‌ای نسبتا بزرگ بود. برای رسیدن به ویلای عموی مادرم که ما را دعوت کرده بودند باید با لندی‌گراف، همراه با ماشین می‌رفتیم آن طرف.

یکی از دلایلی که صبح رود راه افتاده بویدم این بود که رأس دو برسیم اما به خاطر اینکه چند دقیقه دیر رسیدیم ظرفیت پر شده بود و باید تا نیم ساعت منتظر می‌ماندیم.

از همان جا اینترنت به طور کامل قطع شد. در حالی که ما ماء معین را ارسال نکرده بودیم. از عمپ هم که کویا شدبم گفتن باید جا به جا شود بلکه کمی وصل شوت در حالی که با زهرا تمام نیم ساعت را در حال بال و پایین رفتن از سراشیبی تند ماشین‌ها بودیم.

نیامد

تا رأس ساعت دوزاده که آخرین محلت بود هم نیامد

حتی آن موقع آنتن هم به سختی وصل می‌شد 

اگر هم می‌آمد شماره? پشتیبانی مدرسه را نداشتیم که برایش بفرستیم.

خلاصه، تقریبا ده ساعت انتظارس را کشیدیم و برایش کارها که نکردیم، اما در نهایت نیامد که نیامد.

از آن بگذریم تجربه? لندی‌گراف وقتی آمد و سوارس شدیم یکی از بهترین بخش‌های سفرمان به ایذه و دهدز شد. (جایی که ما بودیم اسم‌ش آب‌گنجشکان بود، در واقع بین دهدز و ایده. میزبانان یک بار می‌گفتن ایذه و یک بار هم دهدز. در نهایت متوجه شدیم آب‌گنجشکان اسم حقیقتی محل سکونت آنها بود.)

باد تندی می‌آمد اما دیدن مناظر از روی عرشه? لندی‌گراف -در ادامه به آن کشتی می‌گویم- بسیار دل‌نشین بود. کوه‌های پوشیده از درخت و آب دریاچه در کنار هم منظره? زیبایی را رقم زده بود. هر چقدر آن را می‌دیدم ازش سیر نمی‌شدیم.

 هر لحظه از مناطقِ به مراتب زیباتری دیدن می‌کردیم که نشانی از عظمت خدا در آفرینش بودند. واقعاً هر کدام چه از ریزترین‌شان که گل‌های بنفش و ریزی بودند که از بین سنگ‌ها بیرون زده بودند و چه کوه‌های بزرگ همه دیدنی و در جایگاه خود خاص بودند.

از ذیدن تک‌تک‌شان لذت می‌بردیم.. در این بین چند عکس از خواهرم می‌کرفتم و انتظار داشتم او هم زیبا بگیرد اما واقعاً نمی‌گرفت. البته تلاشش را می‌کرد.

شب که شد وقتی خواب‌مان نمی‌برد تصمیم گرفتیم عکس‌ها را ببینیم. آن موقع بود که به اوج فاجعه پی بردم. البته کلمه? مناسب‌تری هم هست اما برای این از کلمه? فاجعه استفاده کردم چون به معنای واقعی برای هر یک چند دقیقه پشت سر هم فقط می‌خندیدم. نمی‌دانستیم چطور خودمان و صدایمان را کنترل کنیم تا بقیه بیدار نشوند اما واقعا نمی‌شد نخندید. زوایایی از من توسط گوشی‌های متفاوت شکار شده بود مه تمی‌دانستم حتی می‌شود این طور هم بود!! به قدری تعجب می‌کردم و می‌خندیدم که خدا می‌داند.


نظر

 

هو الجامع

 سال گذشته خدا خیر را بر این دانست و اساس را این طور چید تا با حلما، همراه مدرسه? فائزون، راهی راهپیمایی روز قدس شویم.

از شب قبل‌ش با زهرا درگیر درست کردم پیکسل‌ها و پرچم‌های مقاومت بودیم.. ذوق درست کردن آنها از دیشب‌ش دل‌مان را زنده و پرشور نگه داشته بود.

دقیق به یاد ندارم برنامه‌ی رفت و برگشت را کِی و چطور چیدیم در نهایت ما را پدر رساند، اما به خاطر تفاهم برنامه‌ی خودشان با برنامه? فائزون دم آنجا ما را پیاده نکردند بلکه جایی متوقف شدیم که باید از زیرگذر می‌گذشتیم و خودمون مدرسه رو پیدا می‌کردیم. حقیقتاً شوک عجیبی بهم وارد شد چون انتظار این یکی را نداشتم اما راه دیگری نبود و باید اطاعت می‌کردیم.

رفتیم و فائزون را پیدا کردیم تجربه‌ی خوبی هم شد. 

به محض اینکه وارد شدیم قیافه‌های آشنا و غریبی را دیدیم که گاهی با سلام‌شان خوشحالمان می‌کرد و گاهی‌ هم با عجله از کنارمان می‌گذشتند و دیگری را صدا می‌زدند البته به روش گذشتگان، که داد باشد؛)

 

اولین چهره‌ی آشنا بعد از حلما خانم سری الحیدری عزیز و مهربان بود.

او روسری قهوه‌ای و عبای مشکی‌ای پوشیده بود که خیلی به‌شان می‌آمد با اینکه درگیر بودن بلند دشن و با آغوش گرم‌شون استقبال گرمی از ورود ما کردند.

بعد هم که مامان جوجه‌ها اومدن و ما را با بهار، دوست صمیمی‌شون(طوری که یادمه خودوشن می‌گفتن) آشنا کردند.

اولین چیزی که از ایشون بر قلبم حک شد لبخند بی‌انتها زیبایشان بود. تا عمق وجود فرو می‌رفت شیرینی آن!! 

روز قدس پارسال اولین روز آشنایی ما با ایشان بود. یکی از دلایل خاص بودن آن در خاطرم همین است.. یک طوری محبت ایشان بر دلم رسوخ کرده که دلتنگی‌شان را بیش از بقیه حس می‌کنم.

بعدها که مرا ندیدند احوالم را این طور جویا شده‌اند: حال دوست چشم سبزت چطور است؟

 

...

 

پارچه‌های سفید رنگِ کفن‌مانند را با سنجاق به کوله‌ها و چادرمان وصل کردیم. این شد نماد مشترک جمع نسبتا کوچکِ فائزونی‌ای که ما هم در آن حضور داشتیم.

کمی بعد اتوبوس آمد و ما سوار شدیم. قاعدتا ما سه تا، خواهرم، حلما و من کنار هم نشستیم.

اول چند عکس به یادماندی گرفتیم و همان موقع فرستادیم در گروه سه‌خنده تا بماند به یادگار 

مدت‌ها پروفایل گروه را هم به آن تغییر دادیم.

خلاصه

در اتوبوس اتفاقات زیادی افتاد که یکی از خاص‌ترین‌شان هم‌خوانی این آهنگ بود:

این غده با دست تو دست من ریشه‌کن می‌شود و..

وقتی رسیدیم حال و هوا و تجربه‌ها جوری بود که وصف‌شان بسیار سخت است. 

در همین حد در توان خود می‌بینم که بگویم یکی از ناب‌ترین و خاص‌ترین راهپیمایی‌های زندگی‌ام بود بدون شک(حالا نه که هزارتا راهپیمایی رفتیم و 40 سالمه)

چون به قدری هر شعارمان واقعی و از دل برمی‌خواست که لذت شیرینی آن را هیچ جای دیگر تجربه نکردم. با اینکه گلوی همه گرفته بود و بی‌حد و اندازه تشنه بودیم اما هر طور شده ادامه می‌دادیم.

به یاد دارم چند بار هم دل را به دریا زدیم و خواستیم خودمون پیش قدم بشیم برای شعار. دو سه بار کنار جمعی قرار گرفته بودیم که تحویل‌مون نمی‌گرفتن و همراهی نمی‌کردند. از آن طرف چندین بار هم پیش آمد که با شوق و صوتی بلند با ما همراه می‌شدند و حواب خیبر خیبر یا صهیون یا نصر من الله و فتح قریب ما را می‌دادند.

خلاصه به نظرم برای توصیف خود راهپیمایی و حال و هوای آن  به نوشته‌ی حلمیِ عزیز رجوع کنید بهتره..

در طول مسیر اتفاقات زیادی افتاد که همه?‌شان شیرین بود برای همین چشم‌پوشی از هر یک دشوار است اما طاقتم تمام شده و تصور آن دقایق در حالی که همین حالا می‌توانستم خاطره‌هایم را تجدید کنک دشوار است.

تصور اینکه یک سال از آن خاطرات گذشته باورنکردنی‌ست

امیدوارم هر چه خیر است بر ما بگذرد و در هر حال شاکر باشیم.

همون کسی که سال گذشته ما رو به صورت فیزیکی دور هم جمع کرد 

 باور دارم خدای جامع(جمع‌کننده) در این روز می‌تواند قلب‌های جمع سال گذشته‌ی ما را امسال هم کنار هم جمع کند 

ولو اگر جسم‌هایمان از هم فاصله داشته باشد..

 

پ.ن: نه تنها بد نوشتم بلکه به نکات مهم و اساسی‌ای هم اشاره نکردم اما همین یادآوری دلم را آرام می‌کند با اینکه از دستم برنمی‌آید به همه اشاره کنم.

نوشتن برای کسانی مثل من که خوب نمی‌نویسند سخت است اما حتما برای نویسندگان شیرینی‌اش بیس‌تر است..


نظر

بسم‌الله الرحمن الرحیم

دیروز به قدری کلافه و ناراحت بودم که چیزی آرامم نمی‌کرد با هیچ شگردی نتوانسته بودم خانواده را راضی کنم تا جمعه تهران بمانیم و بعد از آن حرکت کنیم. 

پس از ساعت‌ها بحث وقتی دیدم به نتیجه‌ای نرسیدیم و همه خسته‌ایم، رفتیم سمت رخت‌خواب برای استراحت..

 

چند ساعتی که گذشت بیدار شدیم برای افطار. حسی بر اساس تجارب قبلی می‌گفت راضی خواهند شد. در حالی که بعد از یک خرما و کمی شیر بابا گفتن: ان‌شاءالله فردا حرکت می‌کنیم و جمعه بر می‌گردیم!! (یعنی حرکت روز پنج‌شنبه صبح تا جمعه، دقیقا یک روز قبل از شروع مدارس)

نزدیک بود منفجر بشم، قیافه‌ی عبوس و تلخی به خودم گرفتم و الا و بلا که من عین این یه هفته را خانه می‌مانم. از آن‌جایی هم که هیچ کس از فامیل‌ها تهران نیستن باید خودم تک و تنها خانه می‌ماندم.

خلاصه

پدرم پس از وقفه‌ای طولانی و با اصرارهای مداوم زهرا برنامه را از اول و آخر توضیح دادند. خیلی تلاش کردم بدون هیچ حرفی از سر عصبانیت آن دقایق طاقت‌فرسای را تحمل کنم تا هر چه زودتر بگذرند تا اینکه چیزی را شنیدم که به قطع راضی‌ام می‌کرد!

 

...

 

 

برنامه‌ی سفر به صورت کلی دو بخش بود.

چهار روز اولش را مادر برنامه‌ریزی می‌کرد و چهار روز آخر به عهده‌ی پدر بود.

بخش آخرش باعث شد هیچ جوره تهران نمانم و تمام سختی‌هایش را به جان بخرم.

اصلا گذشتن از هر چیز را جایز می‌دانستم و می‌دانم برای رفتن آنجا..

 

بنابرین روز قدس را با دل می‌روم و شعار می‌دهم اما به حایش با خانواده همراه می‌شوم فقط به ش

رط چهار روز آخر!