ماهی

نظر

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

پیش از شرح اتفاقات امروز، بخشی از دیشب ماند که ننوشتم.

وقتی رفتیم پارک خیلی ناگهانی به فکر یکی از خانم‌ها(چون یادم نمی‌آد دقیقاً چه کسی بود، نمی‌تونم دقیق بگم چه کسی) ایده‌ای خطور کرد که باور داشتن بی‌نظیر هست و خیلی سخت شرایط‌ش مهیا می‌شد. برای همین سریع برنامه رو تغییر دادن و دوازده نصف شب تصمیم گرفتن بدون بچه‌هاشون برن شهربازی.

ما هم با خودشون بردن.

 همون اول که رسیدیم، به این خاطر که ما رو مادر و پدرمون رسوندن و اونا رفتن دنبال دخترخاله‌شون برای اولین بازی هیچ اختیاری نداشتیم. بلیت گرفته بودن و حتماً باید سوار می‌شدیم. نمی‌شد هم بهشون بگیم این واقعاً سخت و جدید هیت و نمی‌دونیم چطوره. 

برای همین با هزار جور نگرانی که الآن پرت می‌شیم و می‌میریم سوار شدیم تنها کاری که اون دقایق آخر به ذهنم رسید این بود که به حلمی پیام بدم دعا کنه و در صورت مرگ حلال‌مون کنه.

 بعدش هم رفتیم اتاق فرار بدون اکتور و پنج دقیقه‌ای که بسیار مسخره بود و برای چندتا اتاق مضحک‌ش، نفری هفتاد تومان ازمون گرفت. یکی از اتاق‌هاش چندتا لیزر سبز رنگ بود بهمون گفتن اگر گروه‌تون به دو لیرز بخوره همگی حذف می‌شید. جز پایین‌ش هم راهی نبود. فرض کنید شش خانم با چادر روی زمین می‌لولیدن تا به آن طرف برسن! بندگان خدا داشتم از خنده منفجر می‌شدن، نمی‌دونستن چطور جلوی خودوشن رو بگیرن.

بعدش هم رفتیم از این ماشین بازی‌ها. یکی از دلایل‌ش این بود که هر چی می‌خواستیم بریم تعطیل شده بود و چون خاطره برای بزرگان زنده می‌شد همون رو انتخاب کردن.

 دو به دو گروه شدیم.

من و خواهرم، دوتا از دخترخاله‌های مادرم و دو دختردایی مادرم.

من پام روی پدال بود و زهرا می‌روند برای همین خیلی حوصله‌م سر رفته بود. دو یه باری کوبوندیم توی ماشین‌ها البته برای اون هم با زحمت این کار رو کردیم.

زهرا نمی‌ذاشت کسایی رو که ملشین‌شون رو محکم بهمون می‌زدن با ماشین بکوبیم توشون! برای همین همون چندتا غنیمت بود که تونستم راضی‌ش کنم.

خدا رو شکر خوش گذشت. 

سه? نصف شب شده بود، کسی نبود که برسونتمون خونه هر کدوم هم باید جای مختلف می‌رفتن، بالاخره دایی مادرم زحمت کشیدن و به جور چپیدیم توی ماشین‌شون.

ماشاءالله به قدری می‌خندیدن نمی‌دونستیم چی بگیم، مدام پشت هم می‌گفتن و می‌خندیدن ما هم چیزی سر در نمی‌آوردیم.

به این خاطر خیلی حس کردم غریب هستیم کنارشون اما خب بد نبود. یکی‌شون که رفت و ماشین ساکت‌تر شد و من تونستم کتابم رو تموم کنم.

رفتیم خونه، همه بیدار بودن. می‌گفتن ما برای باز کردن در بیدار مونده بویدم با اینکه به قول دخترخاله? مادرم شش نفر نیاز نبود.

 صبح حلیم و سرشیر خوردیم. محمدسبحان، پسر پسرخاله? مادرم هم اومدن. ماشاءالله به قدری بچه‌ها اونجا زیاد بودن که هر روز با حجم زیادی از بچه‌های جدید در فامیل روبه رو می‌شدیم.

پس از صبحانه حرکت کردیم سمت مغازه? عمو حسین، پسرخاله? مادرم. همیشه وقتی می‌آیم اهواز اونجا باید یه سر بزنیم و هر بار هم چند میلبون، به اندازه? آذوقه‌ی سال خرج می‌کنیم.

بعدش هم که اومدیم لوازم موردنیاز رو برداشتیم و رنه افتادیم سمت جایی که دعوت بودیم، خونه‌ی دایی مادرم.

تک‌ پسروشن تاره ازدواج کرده بود.

ناهار رو خوردیم. الآن هم رفته بودیم خونه? همین بنده? خدایی که ازدواج کرده.

از اینجا هم مستقیم می‌ریم حسینیه? شهید هاشمی. از اونجا سوار اتوبوس می‌شیم به سمت مرز شلمچه..

و..

بخش آخر سفر و دلیل همراهی ما با خانواده برای این سفر یک هفته‌ای، که دارای سه بخش سیاحت-صله?‌رحم-زیارت بود، فرا می‌رسد.

که البته به خاطر عدم اینترنت و کمبود وقت ممکنه نتونم بنویسم یا محتوا طوری نباشه که در وبلاگ بذارم.

برنامه این طور بود که خودمون بریم مرز و یا با ماشین خودمون یا با اتوبوس اون طرف مرز بریم کربلا و یه روزه برگردیم اما می‌گفتن خیلی خسته می‌شید. این طوری سه‌شنبه حرکت می‌کردیم و چهارشنبه برمی‌گشتیم تا پنج‌شنبه حرکت کنیم سمت تهران. می‌خواستیم یک روز فرصت استراخت باشه برای برگشتن سر کار و مدرسه.

اما بهمون گفتن این‌طوری خیلی خسته می‌شین. برای همین توسط معرف کاروانی رو خدا جور کرد که تقریباً دو روزه‌ست‌.

اما برای برگشت به تهران یک روز با تأخیر می‌رسیم بنابرین باید از شنبه بگذریم.. شاید یکشنبه هم توان مدرسه را نداشته باشیم.

هر چه خدا بخواهد.